وقتی مرجعیت میمیرد جامعه در هیاهوی صداها گم میشود
یکی از مهمترین شاخصهای توسعهیافتگی هر جامعه نه تعداد بزرگراههای آن است.
نه ارتفاع برجهایش و نه حتی رشد اقتصادی آن بلکه میزان احترام آن جامعه به «تخصص» است.تمدن از لحظهای آغاز شد که انسان پذیرفت هر دانشی صاحب قلمرویی دارد و هر قلمرویی صاحبان صلاحیت خود را میطلبد.جامعهای که این اصل را فراموش کند، آرامآرام وارد مرحلهای میشود که جامعهشناسان از آن با عنوان بحران مرجعیت یاد میکند وضعیتی که در آن شهرت جای دانش را میگیرد، تریبون جای تخصص را و هیجان جای استدلال را.
امروز با پدیدهای روبهرو هستیم که شاید بتوان آن را *تورم کارشناسنامید بیماریای که در آن تقریباً همه درباره همه چیز اظهار نظر میکنند، بیآنکه مسئولیتی در قبال پیامدهای سخنان خود داشته باشند.
جامعهای که در آن مرز میان حق اظهارنظرو «صلاحیت اظهار نظر تخصصی» فرو بریزد دیر یا زود با نوعی آشفتگی شناختی مواجه خواهد شد.
هیچکس منکر حق آزادی بیان نیست
هر انسانی حق دارد بیندیشد و سخن بگوید. اما علوم اجتماعی میان حق سخن گفتن و اعتبار معرفتی سخن تفاوت قائل است و از درک این مطلب دور شدیم .
اینکه کسی مشهور است الزاماً به این معنا نیست که درباره اقتصاد، جامعه، آموزش، فرهنگ، سیاست عمومی، سلامت یا حقوق نیز صاحبنظر است.
شهرت، مدرک دانشگاهی نیست.
تریبون، روششناسی علمی نیست.
تشویق مخاطب، جایگزین داوری علمی نیست.
در سالهای اخیر، نوعی وارونگی در نظام مرجعیت شکل گرفته است : پدیدهای که پییر بوردیو آن را تبدیل سرمایه نمادین به سرمایه معرفتی مینامید. به بیان سادهتر، کسی که در یک حوزه مشهور میشود به تدریج تصور میکند درباره همه حوزهها نیز صلاحیت سخن گفتن دارد؛ و جامعه نیز گاه همین تصور را میپذیرد.
((((نتیجه ))))چیست؟
نتیجه، فرسایش آرام اعتماد عمومی به دانش است.
وقتی صدای متخصص با صدای چهره مشهور هموزن تلقی شود، دیگر معیار تشخیص حقیقت، استدلال نیست : تعداد دنبالکنندگان است.
جامعهای که حقیقت را با تعداد لایک اندازه بگیرد، دیر یا زود هزینه این خطا را خواهد پرداخت.
مشکل از آنجا آغاز میشود که رسانه نیز به این چرخه دامن میزند.
رسانه امروز بیش از آنکه به دنبال دقیقترین تحلیل باشد، گاه به دنبال پربازدیدترین چهره است.
اقتصاد توجه، جای اقتصاد حقیقت را گرفته است.
در چنین فضایی سرعت از دقت مهمتر میشود هیجان از فهم پیشی میگیرد و مخاطب، به جای اندیشیدن، مصرفکننده انبوهی از قضاوتهای آماده میشود.
ماکس وبر بیش از یک قرن پیش میان سیاستمدار، دانشمند و روشنفکر تفاوت قائل میشد، زیرا هر یک مسئولیت اخلاقی متفاوتی دارند. دانشمند موظف است نسبت به حدود دانستههای خود صادق باشد. اما امروز گویی فضیلتی تازه متولد شده است :
اظهار نظر درباره هر موضوع، حتی بدون کوچکترین شناخت از آن
جامعهای که نادانی را با اعتمادبهنفس اشتباه بگیرد، بیش از آنکه قربانی دشمنانش شود، قربانی توهم دانایی خواهد شد.
یکی از تلخترین نشانههای افول فرهنگی، مرگ تدریجی فروتنی علمی است.
نمیدانم
شاید شریفترین جملهای باشد که یک اندیشمند میتواند بر زبان بیاورد.
اما در فضای امروز، این جمله جای خود را به یقینهای فوری داده است.
۱-همه پاسخ دارند.
۲-کسی سؤال ندارد.
و دقیقاً از همین نقطه، اندیشه میمیرد.
عزیزان جامعهشناسی به ما میآموزد که سرمایه اجتماعی، بدون اعتماد به نهادهای تخصصی دوام نمیآورد.
اگر پزشک، اقتصاددان، جامعهشناس، معلم، قاضی، مهندس و پژوهشگر دیگر مرجع تشخیص نباشند، جامعه ناگزیر مرجعیت خود را به بازار شهرت واگذار خواهد کرد : بازاری که در آن، پرمخاطب بودن، مهمتر از درست بودن است.
این یادداشت دعوت به سکوت نیست.
برعکس، دعوت به مسئولیت است
دعوت به آنکه هرکس پیش از سخن گفتن از خود بپرسد:
آیا من در این حوزه دانشی دارم؟
آیا مسئولیت پیامد سخنم را میپذیرم؟
آیا حقیقت را جستوجو میکنم یا فقط دیده شدن را؟
تمدن، زمانی آغاز شد که انسان میان دانستن و گمان کردن مرز کشیدو انحطاط از همان روزی آغاز میشود که این مرز دوباره فرو بریزد.
شاید بزرگترین مسئله امروز ما، کمبود سخن نباشد بلکه کمبود سکوتِ عالمانه است کمبود انسانهایی است که شجاعت داشته باشند بگویند:
این حوزه، تخصص من نیست.*
در پایان شاید اگر این جمله دوباره به فرهنگ عمومی بازگردد، مرجعیت علمی نیز دوباره متولد شود : و جامعه به جای حرکت در هیاهوی صداها، فرصت شنیدن صدای دانش را پیدا کند.
یادداشت:دکتر سید حسین آقا سید مرتضی – هیات علمی دانشگاه
منتشر شده در رسانه خبری: نسل امروز

دیدگاهها